پیام خوزستان - رها/ پس از سالها خلأ سریالهای موفق در ژانر رازآلود که در شبهای رمضان روی آنتن میرفت؛ تلویزیون امسال اثری دیگر در همین ژانر را در حال پخش دارد. البته پیشازاین، سریالهایی چون احضار (علیرضا افخمی ۱۴۰۰) و رستگاری (مسعود دهنمکی ۱۴۰۳) از تلویزیون پخش شده بود؛ اما هرگز به اقبال آثار رازآلود و عرفانی در دهه ۸۰ نرسید؛ آثاری چون او یک فرشته بود (علیرضا افخمی ۱۳۸۴) و اغما (سیروس مقدم ۱۳۸۶).
«ساهره» به کارگردانی حمیدرضا لوافی و فیلمنامه مینا خدیوی، عنوان این قصه رمضانی است که از پنجشنبه ۳۰ بهمنماه روی آنتن شبکه سه رفته؛ سریالی که قرار است روایتی از مرگ و زندگی در شرایطی غیرواقعی را به تصویر بکشد؛ همانگونه که در پیشانی سریال تأکید میشود: «این داستان نه واقعی است و نه امکانی از تحقق در جهان واقعی دارد». احتمالاً تجربه سریال سازان از سالهای قبل و پرسشگری آدمها در باب مسائل عرفانی و عدم تطبیق برخی قصهها با قواعد فیزیکی در خلأ داده برای موضوعات متافیزیکی، تیم تولید را بر آن داشته که پیش از شروع قصه در تیتراژ ابتدایی به مردم گوشزد کند که این داستان تخیلی است و در نتیجه خیلی دنبال دلیل و منطق برای چرایی اتفاقات نباشند.
تاکنون سه قسمت از این سریال پخش شده است و گرهافکنی داستان کمکم دارد شکل میگیرد و هنوز مخاطب نمیداند که دقیقاً با چه چیزی روبروست. در قسمت دوم به نظر میرسید که شخصیت احسان با بازی امین زندگانی و دکتر هاتف با بازی گلنوش قهرمان در دو دنیای موازی با هم ارتباط گرفتهاند؛ دنیایی که گرچه یک مکان – همان کافیشاپ – و ساعت دیدار یکی است؛ اما چون آدمها در دو جهان هستند؛ مانند دو خط موازی هرگز به همدیگر نمیرسند. در قسمت سوم اما تکههای کوچک دیگری از پازل کشف قصه «ساهره» به مخاطب داده شد. دنیایی که حالا به نظر میرسد یا احسان از آن رفته است یا در وضعیتی قرار دارد که دستش از کوتاه است؛ چیزی شبیه به کما و چیزی شبیه به سریال حلقه سبز (ابراهیم حاتمیکیا ۱۳۸۶). شاید احسان هم در وضعیتی کماگونه گیر افتاده است که حالا تلاش میکند تا به کمک انسانهایی که احتمالاً بندگان برگزیدهای هستند پیام خودش را به آدمهای مهم زندگیاش برساند. البته باید منتظر ماند و باقی قسمتها را دنبال کرد.
بازار ![]()
انتخاب بازیگران اصلی به نظر خوب میرسد. امین زندگانی و گلنوش قهرمان بیش از سایرین در القای شخصیتهای که باید باشند خوب عمل کرده و شخصیتشان را باورپذیر نشان دادهاند. گرچه بازی دیگرانی چون ایرج نوذری در نقش یک پزشک متبحر و فرهاد جم بهعنوان بیماری که وضعیتی آشفته دارد قابلدرک و دریافت نیست.
از نقاط قوت این سریال توجه به یک اختلال است که شاید در کمتر فیلم و سریال ایرانی دیگری موردتوجه قرار گرفته باشد. کلاستروفوبیا؛ اختلالی اضطرابی و از انواع فوبیای خاص که با ترس شدید و غیرمنطقی از فضاهای بسته یا تنگ شناخته میشود. افراد مبتلا ممکن است در مکانهایی مانند آسانسور، اتاقهای بدون پنجره یا وسایل حملونقل شلوغ دچار اضطراب شدید، تپش قلب، تنگی نفس و احساس ازدستدادن کنترل شوند. این ترس معمولاً ناشی از احساس گیرافتادن یا ناتوانی در فرار است و میتواند کیفیت زندگی فرد را تحتتأثیر قرار دهد. عطیه قصه کلاستروفوبیا دارد که احتمالاً از همان ترومای زلزله بم همراه اوست. این که یک فرد مبتلا به این اختلال ناچار است که پلههای یک ساختمان را – هرآنچه بلند و بالا و توانفرسا باشد – بدون استفاده از آسانسور برود و یا برای بردن یک بیمار به آزمایشگاه در مواجهه با آسانسور ناتوان شده و توان عملکرد نرمال ندارد و… از جمله نمونههایی است که نشان میدهد این اختلال تا چه اندازه افراد مبتلا را آزاردیده و عملکرد عادیشان را مختل میسازد.
البته که کاش در جایی از قصه به صورتی شفاف درباره این اختلال صحبت و برای مخاطب شفافسازی شود چرا که برای بسیاری این عملکرد عطیه غیرعقلانی است. در کل اما آگاهی دادن در مورد این اختلال برای مخاطبانی که شاید بهصورت خفیفتر درگیر هستند؛ اما هنوز از ماهیت آن و اقدام برای کاهش آن بیخبرند، خبری خوب باشد. ضمن این که به تسهیل فهم دیگرانی که با چنین افرادی مواجه میشوند یاریرسان خواهد بود.
در «ساهره» تلاش شده است که همراستا با مضمون و محتوای قصه، فضای روایتی و پیرامونی هم بهنوعی غیرشفاف و مبهم باشد یا رفتار آدمها و مواجهشان عجیب به نظر برسد؛ اما باتوجهبه عملکرد نهچندان جالب بازیگران مکمل – بهعنوانمثال وکیل احسان – این موضوع در سکانسها و موقعیتهایی باورپذیر نیست.
از سوی دیگر تلاش و تأکید کلیشهوار روی نمادهای نخ نمایی همچون خانه قدیمی و پلههای بلند و تردد با اتوبوس بهعنوان نمادی از زندگی اقتصادی ضعیف، پوشش چادر برای القای خوببودن یک زن، درگیر بودن آدمهای از نظر مالی موفق با خلأهای شخصی و معنوی، یک تلنگر ناگهانی برای چرخش ۱۸۰ درجهای یک شخصیت ناباور بهسوی یک انسان معتقد و… از جمله مؤلفههایی است که از جذابیت اثر میکاهد.
در نهایت میتوان گفت این که «ساهره» میکوشد مخاطب را به تأمل درباره مفهوم زندگی و مرگ بکشاند تلاش قابل تقدیری است. تلاشی که موسیقی، رنگها و رتیم سنجیده قصه هم آن را همراهی میکند. البته از سوی دیگر در برخی موارد کش دادن روایت باعث افت تعلیق و در نتیجه دلزدگی مخاطب میشود. در چنین فضایی بهتر بود که مخاطب پس از دیدن قسمت سوم بداند که با چه چیزی و چه کسی روبروست نه این که پس از حدود ۳ ساعت زمان هنوز هم کلیت داستان مبهم باقیمانده باشد.
بههرحال «ساهره» تجربهای متفاوت از داستانپردازی ژانر رازآلود و معمایی در تلویزیون ایران در سالهای اخیر است که باید دید تا چه اندازه از پتانسیل بالقوهاش برای جلب مخاطب بهره برده است.